از قصه ی تازه ای ،سحرپرمی شد

ازثانیه های شعله ورپرمی شد

 

هستی به شگرد دیگری می بالید

از خوانشی عاشقانه تر پرمی شد

 

هستی به شروع دیگری می نگریست

ازواقعه ای عظیم تر پرمی شد

 

 

هستی که به لحظه ی سماع آمده بود

از بغض بزرگ  یک نفر پرمی شد

 

انسان به سراغ خویشتن آمده بود

آنجا که همیشه ی بشر پرمی شد

 

تا مرحله ای که می توانست رسید

عشق از تب وتاب سرختر پرمی شد

 

آن روز چقدر مثل پیغمبربود

از بغض بزرگتر پدر پر می شد

 

پر همهمه می رفت به انسان برسد

شوقی که از احساس سفر پر می شد

 

 

هستی که دلش به سمت حیرت می رفت

از هلهله ی پدرپسرپر می شد

 

 

آن روز علی واقعه ای دیگر بود

یک طور دگرشبیه پیغمبربود

 

آن روز جهان به جشن عشق آمده بود

چون آینه ای به متن عشق آمده بود

 

آن روز پدرپسرتماشابودند

یعنی که تمام عشق یکجابودند

 

عشق آمد واز حسین و عاشورا گفت

از راز به رقص آمده ی دنیاگفت

 

 

اعجازبه تشریح بشر آمده بود

با دغدغه ای بزرگترآمده بود

 

عباس حبیب قاسم اصغر اکبر

ای عشق بفرمای بخواهد دلبر

 

انسان به هر آن کجا که بایست رسید

تا مرحله ای که می توانست رسید

 

انسان که به شرح خویشتن آمده بود

یعننی به تجلی به شدن آمده بود

 

عشق آمده بود شرح انسان باشد

هستی به همین خطابه حیران باشد

 

آن روز به عشق مشق دیگر دادند

از دولت جان توان دیگر دادند

 

یعنی که همیشه حرف پایان باشد

همواره چراغ راه انسان باشد.

 

تاقصه به دست روزگاران برسد

ازعشق به قالب جهان جان برسد.

 

خواهشمندم-دوستان نظرونقدهایشان را بیان بفرمایند.